هفته گذشته من شانس این رو داشتم که با Dominika Jezewska، هنرمند چند رشتهای (Multidisciplinary) برای پروژه #ArtistToArtist اینورس مصاحبه کنم. دومینیکا از فرایند خلاقیتش و خلق پروژههاش گفت. شما میتونید این مصاحبه رو در اینستاگرام اینورس ببینید و بخونید. بخشی از این مصاحبه، که درش از جزئیات دو تا از پروژههای دومینیکا میشنویم، در اینستاگرام منتشر نشده و میتونید در این پست بخونیدش.
من گیمر نیستم. تنها بازیهایی که در کودکی دوست داشتم، C&C ،Mario Kart ،Sims و Sim City بود. الان هم، نهایت گیمم سودوکوئه. اما از بچگی، از وقتی یادمه و حتی وقتی که یادم نیست، شیفته Sims بودم. میتونستم ساعتها و حتی روزها رو با Sims سر کنم.
من و Sims همسنیم و من از Sims 1 تا ۳ رو بازی کردم بعد دیگه توی همون ۳ موندم چون جنس تصویریش رو دوست داشتم و میزان هوشش رو میپسندیدم. از Sims 4 همهچی زیادی هوشمند شد، گزینهها زیاد و فضا خیلی رئالتر شد. (جالبه بدونید که این فقط نظر من نیست و Sims در تحول بین ۳ و ۴ مخاطبین زیادی از دست داد و مخاطبین جدید جوونتری به دست آورد. اینجاست که من حس Old School بودن میکنم؛ یه جورایی Sims 3، iPhone 5 منه:))
در طی سالها و ساعتهای متعدد Sim ساختن و زندگی تعریف کردن، Sims به من خیلی چیزها درباره خودم یاد داد. امروز میخوام چندتا از آموزههام رو باهاتون به اشتراک بذارم.
به متاورس خوش اومدید.
اوایل قرنطینه سال گذشته، من و دوست صمیمیم هر چند روز یک بار با هم تماس ویدیویی میگرفتیم، موبایل رو میذاشتیم روی میز و کارهامون رو (هر کس از خونه خودش) انجام میدادیم. دقیقا مثل زمانی که با هم کافه میرفتیم و ساعتها کار میکردیم. برای تولد ۲۰ سالگی من، دوستم از کانادا برام یک “پادکست” ۳۰ دقیقهای درست کرد که همه دوستام توش تولدم رو تبریک میگفتن. شنیدن صدای همهشون از اینور اونور جهان، اشکمو درآورد. مامانم برای ابراز هیجان، برای من توی واتساپ، استیکر و گیف میفرسته.
روز به روز مرز بین دنیای واقعی (دنیای فیزیکی) و دنیای مجازی کمرنگتر میشه. به نظر من، این نه تنها چیز بدی نیست بلکه به شدت کاربردی و مفیده. و البته که چالشهای خودش رو داره.
اولین ولاگر یوتیوب
من با یوتیوب بزرگ شدهم. حدس میزنم این ادعای عمده نسل من باشه. یوتیوب سال ۲۰۰۵ راه افتاد و احتمالا دیگه بین ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۹ همه اسمشو شنیده بودن. من اون موقعها دبستان بودم و اصلا اجازه نداشتم بدون یک آدم بزرگ از اینترنت استفاده کنم، برای همین اولین خاطرات من از یوتیوب بر میگرده به سال ۲۰۱۲ که ۱۲ سالم بود. از ۱۲ سالگی تا ۱۸ سالگی میتونم با قطعیت بگم که خوره یوتیوب بودم. تمام تفریحم ویدیو دیدن بود و تو مدرسه به شوخی میگفتن “نوشین یوتیوب رو تموم کرده.” یه سری آمار از ساعات یوتیوبمم هست که اینجا به اشتراک نمیذارم چون ممکنه خانواده بخونن و نگران شن:)
همچنین بخوانید: آشنایی با مدیریت شبکههای اجتماعی
در هر صورت من از ۱۲ تا ۱۸ سالگی کل سرگرمیم یوتیوب بود و در نگاه خودم ته و توش رو در آورده بودم. (نهایتا آدمی صرفا چیزی که میدونه رو میدونه و اون چیزی که نمیدونه رو که نمیدونه پس از نظر خودم من تا ته یوتیوب رو دیده بودم.)
یوتیوب به عنوان یک منبع سرگرمی خیلی روی زندگی من، نوجوونیم و علایقم به عنوان یک بزرگسال (lol) تاثیرگذار بود. تا به همین امروز هم یکی از کارهای موردعلاقهم اینه که راجع به یوتیوب، تاریخچهش و چیزهایی که توش پیدا کردم حرف بزنم اما اطرافیانم خسته شدن، برای همین یک سری پست توی این بلاگ میذارم که در هر یک، یکی از خاطراتم از محتوای یوتیوب رو تعریف میکنم.
یکی از جالبترین پدیدههای یوتیوب، اون اوایل، یک چنل بود به نام Lonelygirl15. این چنل در سال ۲۰۰۶ ساخته شد و مال دختر جوونی بود به نام Bree. خیلیها بری فیلیپس رو به عنوان اولین ولاگر یوتیوب میشناسن.
امروز تولد ۱۳ سالگی اینورسه. من خیلی از این عدد خوشم میاد. یاد سری کتاب A Series of Unfortunate Events میندازتم. هر چند موضوعات اون کتابها رو تو کودکی دوست نداشتم، لحن لمونی اسنیکت و بازی با کلماتش واقعا جذاب بود. مطمئنم اگر اون راوی امروز بود کلی حرف بانمک برای گفتن داشت. اما متاسفانه من لمونی اسنیکت نیستم و اونقدرها هم حرف بانمک ندارم.
من اولین باری که اسم Virgil Abloh رو شنیدم یادم نمیاد. اما یادمه سر یک کلاس تاریخ هنر یک نفر اسمش رو آورد و من بعد از کلاس رفتم چند تا مصاحبه ازش دیدم. از اون موقع بود که تازه شناختمش.

باید بگم که Virgil از همون موقع هم به نظرم واقعا آدم بامزهای بود:) پشت چهره سفت و سختش و لباسهای ترتمیزش یک تمسخر و زرنگی خاصی داره که آدم رو جذب میکنه. یک کاری میکنه که حس کنی خلاق بودن براش مثل آب خوردنه. اما نیست، خلاقیت برای هیچکس مثل آب خوردن نیست.